پوچی مطلق

 

پریشان میشوم گاهی

که پیچک پوچی مطلق

فرا می‌گیرد

نبض و مهره های

نردبان استوار ذهنم را

 

از این دوری بیزارم

 

دست و پا میزنم شاید

رها گردم از این پیچیدگی‌ ها

از آن لحظه که رد احساست ز احوالم جدا شد

از آن دیدار که با ناف فراق جفت و بنا شد

خیالم در اضطراب است

 

نفس‌های وجودم

به دلداری امید‌های سینه بگذشت

 

به دوری تو

و من صبور

پاک می‌کنم

وسوسه های روی سینی نفسم را

هوس میرود از پله‌های پیچکم بالا

و من غریزه وار

تبر در دست

میزنم بر قامت این نردبان عقل

ریشکن باید کرد پوچی را

 

با آرامشی کامل

اندیشه هایم دوباره میسازم

 

حرمت عشق به تن داشتن

رهی‌ دشوار است

 

 

   + - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

توهم

 

 

بیرون

دوباره چه غوغایی ست .

خدای من.

سرو صدای همسایه ها

میلرزاند

مولکول‌های آجرهای خانه ام

 

در حیاط

وقت , وقت فضانوردی ست.

بیا من و تو 

دور از این صداهای گوش خراش

بشینیم اینجا

روی تشک تاب عبور

بگذریم از کنار‌ این بوق و صدا

در تخیل

دست نخورده

تمیز

رها

 

بریم آنجا

که بادی می‌وزد نا هنگام

گفتگویی می‌خزد 

میان سفره و علف آرام آرام 

و پرده‌ای 

در جستجوی عشق

میکشد تن به تن عکس نسیم

روی گلدان

 

برویم آنجا که غوغای به پاست

نه در پوست شهر

بلکه در پوستمان .

برویم.

 

 

 

   + - ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۱

شصت ثانیه تا رسالت

 

رگبار است .

 

دستهایم می‌‌برم بالا

میپرم از جا

تا که شاید

ز وحشت یا ز رحمت

بروید بال پرواز از استخونها.

 

تلاش بیهوده است.

عاطفه خشکیده درجا.

دشمنی بر پا.

اوج فاجعه این است

که درس عشق و ایمان و بهشت و نورمان دادند.

نمیدانستیم

هم رگ و تن

 می‌ریزد خون هم وطن اینجا.

 

 

تلاش بیهوده است.

 

   + - ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۳٠

ریشه

 

به تماشای چه نشسته اید

ای اشیاء.

بی حرکت , پر ادعاء

به چه می اندیشید.

به تنهایی من انسان

یا به لشگرکشی چوبی خویش.

 

 

می دانم و می دانید

در انتهای هزار و یک آرزو

هزار و دومین آرزوست که نرسیده

نشکفته , نهفته ,

در حسرت سینه می ماند.

 

از ریشه به دور

ما همه تنهاییم.

                           باغمان آباد.

 

 

   + - ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۱٧

احساس عجیب

 

صدای چرخهای یک سوار

آرام

می گذرد از کوچه ما

آپارتمان ها استوار

خیابانها کشیده سر به دریا کنار .

همه در پی جنون خویش.

هیچکس

به رد پاهایت در خیالم

نمی اندیشد.

 

نور می آویزم به رهنماییت بر احساسم.

 

در استخوان هایم جاریست که خواهی آمد.

 

 

   + - ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٢۸

عشق بازیگری

 من می‌دوم

وآرزو پا به پای من .

آسوده دل‌، شجاع 

شناوره متروکه ها.

جیغ جیغ
می‌پیچد
صدای هیجانمان
درقیام واقعه ها.
آزاد از بنده سنت‌های قرن یک هزار.
مصمّم.
بی قرار.
روشن فکرانه میگویم
لذتی ست در نبوده ویلا وبنز و وام بانک ملی‌.
استقلال از هرچه رسم.
استعداد جرقه ایست در این بیهودگی.
هرز نیست عشق بازیگری . 
و من می دانم 
سر انجام
عقیده خواهد مرد
و هنر احساسم
قلب 
اسکلت‌ها ذوب خواهد کرد .

   + - ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/٩/٦

تسکین

 صبح تابستان است و فکر

میلرزد در باد تولیدی پنکهٔ سفید

 

چرخ چرخ 

پانصد و پنجاه و دو روز خدا

چرخ چرخ

بوی کرج , هند و تهران و شمال

چرخ چرخ

 

آخر که کجا ؟

یا به دست من سوار بر دکمه ای

یا به قطع برق

رسد به  گور این چرخ چرخ

 

مادرم گفت

که یک طلوع

از میان همین

بیست و چهار ساعت‌های تکراری

نفس تازه

ریه از مرور حادثه‌ها خالی‌

بشکند

گردش صبح دم میان خاطرات.

عادت کنی 

به لمس روزانه تنهایی‌ .

 

مادرم ثانیه ای از پدر جدا نبود.

 

 

 

 

   + - ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۱

هراس

 

مزن اینگونه مشت

مرا از تو هراسی نیست

من از افکار زشت خود پریشانم.

 

در کنار پرده زردی

که بسته‌ام به دیوارش

نشسته چاق ، چاقویی

زل زنان به رگهایم.

 

به بیدادت

مده لرزش

به پوست تخمه‌های آفتابگردان

که چیده‌ام به اطرافم.

در این دایرهٔ محفوظ

افسردگی

بلعیده اهدافم.

 

مکن اینگونه خشم.

 مرا از تو هراسی نیست.

هراس من

از صدای خش خش قرصی ست

که میخواند مرا هر دم

همصدای بیست قرص هم اتاقش

همه قرمز رنگ.

 

من از افکار پلید خویش هراسانم.

 

   + - ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٢

فراره رنگ

من

نگران مقصد

و تو ماسک به صورت‌

قدم میزنی‌ در این هوای آلوده .

 

پاییز است .

اس‌ام‌اس ‌ها همه از داد و فشنگ و خاک میگویند

و من

نگران درختان چنار خیابان دارایی در مراغه

من نگران عمر بی‌ پایان پاییزم .

 

نکند آخر این فصل خراب

به قانون جدید " رنگ سبز است حرام"

نباشد بهاری در راه

برگ چنار

بریزد رنگ خویش

یا به میل

یا به سنگ صورتهای پر ریش

 

من می‌دانم

پایگاهم آنجاست

که دلم بی‌ دغ دغه

اعتقادم آباد 

سر به سجده هر آنکه خواهم

به زمین بوسه زند.

و رنگ هم. 

 

من نگرانم.

   + - ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٠

دهان شب

 

در دهان شب این شهر بزرگ

می کنند ثانیه ها

تا به صبح گور مرا

و به هر خنده , به هر اشک

می شود نزدیکتر

دست من به دست خدا .

 

شهر بی پایان است.

 

و آسمان اینجا ,

می خندد ,

به سکته نبض شادیهای من .

و روسری

شاد,

می خورد تاب,

در اکسیژن ناله های دم به دم .

 

موتورهای آهنی

می زنند دار 

آواز قناریهای دشت

و دلالان تیغ ,

سرنگ,

می کنند علاج

زخمهای درد و خشم.

 

به هر

سانتیمتر این کوچه های شب

بخت

نقاشی کرده نفرین را به لب.

در دهان این شهر بزرگ , 

سالهاست که گندیده انسانیت.

   + - ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٩
← صفحه بعد