ریشه

 

به تماشای چه نشسته اید

ای اشیاء.

بی حرکت , پر ادعاء

به چه می اندیشید.

به تنهایی من انسان

یا به لشگرکشی چوبی خویش.

 

 

می دانم و می دانید

در انتهای هزار و یک آرزو

هزار و دومین آرزوست که نرسیده

نشکفته , نهفته ,

در حسرت سینه می ماند.

 

از ریشه به دور

ما همه تنهاییم.

                           باغمان آباد.

 

 

/ 18 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید

انسان ها هرچه پیشتر می روند تنها تر می شوند . اما این درد را درمانی هست و این وبلاگ هم اندک درمانی برای ان است . من می گویم یک آرزو را بچسبیم و بیخیال هزارتای دیگه . برای اینکه از همون یکی لذت ببریم

بنفشه

دوست عزیزم مرسی که به من سر زدی... راستی شعرهای قشنگی میگی وبلاگت رو دوست دارم بهم سر بزن...[گل]

رحیم

سلام وبلاگ زیبایی داری ممنون میشم به ما هم سر بزنی با تشکر[گل]

منصور

اپم [گل] [گل]اپم [گل] [گل]اپم [گل] [گل]اپم [گل] [گل]اپم [گل] اپم [گل] [گل]اپم [گل] [گل]اپم [گل] [گل] اپم [گل] [گل]اپم [گل] دیرگاهی است که در این گوشه دل بغضی در حنجره ام در گیر است چشم من می خواهد دلی در برگیرد

بهرام مژدهی

سلام: و اما دوباره هسا شعر(با دوتا هسا شعر به روزم) گرچه دعوت نکردی ولی کار زیبایی ازت خواندم الی

هلی

زندگی دو قسم داره خیال ها و شده ها. من از شده ای گسستم که با هزار ریشه منو تا اعماق زمین و زمان متصل کرده و الان در دوران کسوتم و نمی دونم با این خیال نارنجی تا کجا سفر خواهم کرد

نازنین

گاهی باورم نمیشه که آدما تفاوت چندانی با اشیا داشته باشن وقتی اختیاری دستشون نیست[نگران]من آپم.