تسکین

 صبح تابستان است و فکر

میلرزد در باد تولیدی پنکهٔ سفید

 

چرخ چرخ 

پانصد و پنجاه و دو روز خدا

چرخ چرخ

بوی کرج , هند و تهران و شمال

چرخ چرخ

 

آخر که کجا ؟

یا به دست من سوار بر دکمه ای

یا به قطع برق

رسد به  گور این چرخ چرخ

 

مادرم گفت

که یک طلوع

از میان همین

بیست و چهار ساعت‌های تکراری

نفس تازه

ریه از مرور حادثه‌ها خالی‌

بشکند

گردش صبح دم میان خاطرات.

عادت کنی 

به لمس روزانه تنهایی‌ .

 

مادرم ثانیه ای از پدر جدا نبود.

 

 

 

 

/ 22 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزاد

سلام ال خوبي؟ معذرت يه مدت نبودم....اين بلاگ جديدمه حتما بيا پيشم خوشحال ميشم asemoon68.blogfa.com[چشمک]

افشین محمودی

[تایید]

احمد صوفی

سلام دوست من شعر زیبایی بود و لذت بردم. شاعر بمانید.

افشین

سلام کجایی؟ غیبتات خیلی زیاد شده اگه همین جوری ادامه بدی ناچار می شم بگم موهاتو با ماشین بتراشی و با ولیت بیای یا![چشمک]

بهرام مژدهی

سلام با دوکار گیلکی به روزم بهتون تبریک می گم کارتون خیلی زیبا بود مرحبا به شما کار زیبایی از شما خوندم

افشین

سلام الی عزیز این یه شوخی ایرونی یه تا چند سال پیش تو مدارس اینجا رسم بود که اگه دانش آموزی غیبت یا بی نظمی میکرد آقای ناظم نامی با خط کش بلندش سرش داد میزد که پسر فردا سرتو بتراش و با ولیت بیا مدرسه! ممنون که سرزدی ممنون از نظر ارزشمندت[گل]